
دانلود رمان به عشقت اسیرم آیلار از آزاده امانی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1286

خلاصه رمان : تصمیم آیلار آتشین برای خرید پنهانی نیمی از سهام یک شرکت و نفوذ به آن به عنوان «نماینده»، تنها آغاز یک جنگ قدرت بود. او که با اعتماد به نفس بالا و روحیهای سلطهطلب پا به شرکت گذاشته بود، با واکنش تند مالک باقیمانده شرکت مواجه شد؛ مالکی که از وجود شریک جدید خود بیاطلاع بود و هرگونه مشروعیت را از آیلار سلب میکرد. حالا، مدیر شرکت مصمم است با زیر پا گذاشتن این «نماینده»، او را از شرکت براند و راز سهامدار مرموز را فاش کند. اما آیلار قصد عقبنشینی ندارد. این رویارویی، جرقهای است برای یک سری درگیریهای استراتژیک و تلافیجویانه که آتش آن میتواند بنیانهای شرکت را به لرزه درآورد.
قسمتی از داستان رمان به عشقت اسیرم آیلار
چرا جواب ندادی؟ – تو آشپزخونه داشتم صبحونه رو آماده میکردم. نگاش چرخوند تو صورتم و ادامه داد: چرا اخم هات تو همه؟ – یه کم عصبی شدم! – چی شده؟ – سر یه موضوع فکرم درگیره… بیا بریم تو آشپزخونه. رفتم سمت آشپزخونه و نشستیم پشت میز… اونم اومد نشست – تعریف کن! بیاراده زبون باز کردم – درمورد یه زنه! بدجور عصبیم کرده! ابرویی بالا انداخت – یه زن؟ خب؟ روی میز ضرب گرفتم – هر کاری میکنم فرو نمیریزه! – جالب شد! هیچوقت یه زن فکرت و مشغول نکرده بود! – فکرم و مشغول نکرده! فقط می خوام شکستش بدم! میخوام زمینش بزنم! – پس به نظر خیلی باهوش میاد! این زن کیه بلاش؟ – یه کارمند جدید. – خب؟ تا اومدم لب باز کنم و ادامه بدم تازه متوجه شدم دارم مسائل شخصیم و براش بازگو میکنم… نگاهم و چرخوندم تو صورتش… هیچ احساسی ندیدم… تکیه دادم به پشتی صندلی
– برات مهم نیست دارم از یه زن دیگه صحبت میکنم؟ بعد چند لحظه سکوت جواب داد: من دیگه ازت ناامید شدم! دیگه برام مهم نیست! نگاه معناداری بهش انداختم – مهم نیست؟ پس چرا هنوز با منی؟ – نمیدونم! تو بهم نزدی… منم نزدم؛ ولی بهعنوان دوست پسر بهت نگاه نمیکنم… فقط از حرف زدن باهات بهعنوان یه آدم خوشم میاد… نظرت چیه با هم دوست باشیم فوراً مخالفت کردم – قبول نمیکنم! – چرا؟ – دوست ندارم با هیچ زنی فقط دوست باشم! – ما همین الانم فقط باهم دوستیم! از جا بلند شدم شاکی ادامه داد: کجا؟ – باید برم… درمورد رابطمون هم باید مفصل حرف بزنیم. اونم بلند شد – میدونم میخوای بهم بزنی! غیره این فکر میکردی؟ – ما خیلی وقته با هم بودیم؛ ولی تو هیچ احساسی به من نشون ندادی! میدونم به چشم یه زن بهم نگاه نمیکنی! برای همینم یه بار به هم زدم… میدونم سعی کردی تو این بین با چند نفرم آشنا بشی…
وقتی چند روز پیش اومدی سراغم فکر کردم شاید بتونیم ادامه بدیم؛ ولی تو بازم احساسی نداشتی… منم سرد شدم. – بهت حق میدم! پس دیگه حرفی بینمون باقی نمیمونه! اصرار نکرد – باشه! رفتم سمت در و از خونه اومدم بیرون و سوار ماشین شدم و ماشین روشن کردم و حرکت کردم… همزمان گوشیم و درآوردم و شماره ی یل گرفتم بعد چند بوق جواب داد: سلام… چه عجب بعد مدت ها تماس گرفتی؟ – سلام… چیکار میکنی؟ – سرکار مشغولم… چه خبر؟ – هنوزم اهل مهمونی هستی؟ – مگه قرار بود نباشم؟ با این سؤال حدس میزنم چی میخوای! مگه با پانته آ دوباره آشتی نکردی؟ – همین الان دوباره باهاش بهم زدم! خندید – چند روزم نشد دوباره با هم شدین؟ – از کی شنیدی؟ – حالا! سعی میکنم یه موردی که طبق سلیقه ات باشه پیدا کنم! – خوبه! پس منتظرم! باشه ای گفت و با یه خداحافظی تماس و قطع کردم…
همزمان گوشیم زنگ خورد… نگاهی انداختم… با دیدن شماره گلی اعصابم بهم ریخت… باز پیداش شد… عجب اشتباهی کردم آدرس شرکت و خونه رو بهش دادم… حتماً باز برگشته ایران و میخواد بیاد سراغم بیا ازدواج کنیم و این حرف ها… باید مفصل باهاش حرف بزنم و یه جوری از سر خودم بازش کنم… فقط امیدوارم بتز بلند نشه بیاد شرکت… بعد چند دقیقه با رسیدن به شرکت پیاده شدم و رفتم بالا… منشی با دیدنم از جا بلند شد و سلام کرد… جواب سلامش دادم وارد اتاق شدم و نشستم پشت میز… منشی وارد اتاق شد و تا اومد لب باز کنه پرسیدم: خانوم آتشین تشریف آوردن؟ – بله. – بگو بیاد دفترم. – چشم. رفت سمت در و از اتاق خارج شد… منم تکیه دادم به پشتی صندلی و منتظر شدم – اگه بتونم یه جوری از شرکت بکشونمش بیرون راحتتر میتونم روی نقشه ام کار کنم! تا وقتی به عنوان نماینده صابر اینجاست دست و بالم بسته ست!







































