
دانلود رمان بند دل از سایرن کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، بزرگسال، درام، اجتماعی
تعداد صفحات : 696

خلاصه رمان : آتری دختری بود از جنس همه، با استعدادی شگفت در شیمی و مواد. موفق. در ظاهر بیدغدغه و آرام. اما زخمی درونش بود، آشوبی که ریشه در کودکیاش داشت. حادثهای ناگوار که ترسی کاشته بود در جانش، ترسی که سالها او را از صمیمیت با جنس مخالف دور کرده بود، از یک زندگی معمولی، از عادیترین حق یک زن. آنقدر عمیق که فکر میکرد این ترس تا ابد با او خواهد ماند. تا هاکان آمد. آمد که این ترس را از بین ببرد. آمد که نشانش دهد تفاوتِ مرد و نامرد چیست. آمد که ثابت کند همهٔ مردها شبیه آن خاطره نیستند. آمد که بشود شروعِ پایانِ یک زخم کهنه.
قسمتی از داستان رمان بند دل
آتری مشغول کشیدن سرم دستش بود. با قدم های بلند سمتش رفت و در همان حال گفت: – می گفتم بچه ها بیان دیگه خودت چرا کشیدی؟ کنار تخت دخترک نشست و به بازوی خوش فرمش خیره شد که آتری با اخم آستینش را پایین داد و نامحسوس خود را عقب کشید. – بهتری؟ بی حرف فقط سرش را تکان داد. – مگه عادت دخترا چجوریه؟ چرا برا تو ده دوازده روز طول کشیده؟! آتری چشم درشت کرد و بزاقش را قورت داد. اصلا خوشش نمی آمد پارسا در این حد با او راحت شده بود. نگاه از چشمان عمیق مرد گرفت و اخم هایش را پر رنگ تر درهم کشید. پارسا کلافه از این روی برگرداندن ها پوفی کشید و نزدیک تر شد: – گوش کن دختر. الان دو هفته س داری میتازونی. تو برا من با همه فرق داری قبول. ولی دلیل نمیشه دیگه پر رو شی. روی فرمول هایی که طراحی کردی کم کم شروع به کار کن. من تا یه هفته ی دیگه ازت یه نمونه می خوام.
نمونه ای که حاصل استعداد آتیس باشه! در ضمن… دستش را به سمت صورت آتری برد و با لبخند منظور داری ادامه داد: – من از تو نمیگذرم آتیس! بهتره کوتاه بیای. دخترک ازلمس دستان پارسا منزجر شد و با صورتی جمع شده سرش را عقب کشید که مرد وحشی شد و گلویش را فشرد. صورتش را در چند سانتی صورت دخترک نگه داشت و پچ زد: – من بهت شوقی میدم که تا حالا تجربه نکردی مطمئن باش! هر کس دیگه ای بود تا الان جور دیگه باهاش تا می کردم ولی تو فرق داری. حسی که آتری داشت ورای شخصی بود که فردی قصد تعرض به او را داشت… خاله نزدیکم امد: -عزیزم سرم آقابزرگ داره تموم میشه عوضش میکنی یا بگم پرستارشو خبر کنن؟ نگاهی به خاله کردم و سعی کردم لبخند بزنم: -خودم عوض میکنم خاله جان! گونه ام را بوسید ،سعی کردم چندشم نشود . لب گزیدم و به جماعتی که داشتند اتاق را ترک میکردند نگاه دوختم.
از در بسته اتاق که مطمئن شدم به سمت تختش رفتم. چهره اش به خاطر سکته دفرمه و کج شده بود و توانایی صحبت نداشت. فقط گاهی آواهای نامفهوم سر میداد. اخم کرده و با تأسف سرمش را عوض کردم. نگاهم دوباره خیره چشمانش شد که پر از حرف بود. پوزخندم داشت پدیدار میشد. دست در جیب شلوار کارگوام برده و سرنگ موردنظرم را بیرون کشیدم .با خونسردی به چشمان وحشت زده اش نگاه کردم و سرنگ را داخل پورت تزریق کردم. تلاشش برای ایجاد صدا یا تکان خوردن برایم جالب بود رویش خم شدم و بدون در نظر گرفتن انزجارم لب زدم: -حیف بود به همین راحتی میمردی پفیوز! دارویی بهت زدم که شرحه شرحه شدن اندامای درونیت رو با تمام وجود حس کنی و زجرکش شی..خوشحالم که نفسای نجست داره قطع میشه. اخرین نگاه پرنفرتم را ازش گرفتم و فرو در جلد بی حسم از اتاق بیرون رفتم.
به جماعت پشت در نگاه مثلا همدردانه ای انداختم و سرم را برای تاسف تکان دادم..دایی بزرگم به سمتم آمد و چندبار دست روی شانه ام کوبید، از نزدیکی اش چندشم شد و اخم کمرنگی کردم .. سبیل هایش را تاب داد: -تبریک بت میگم دختر. حیف که موقعیت خوب نیس وگرنه جشنی واسه موفقیتات میگرفتیم..افتخارا آفریدی سعی کردم نگاهم مسخره وار نشود: -شما لطف داری! اینبار خاله به حرف آمد: -تو که ما رو قابل نمیدونی زود زود سر بزنی عزیزم وگرنه میخواستیم بنر بنویسیم واست!! خدایا کمکم کن خنده ام را کنترل کنم… ملت ابله! زندایی ام سعی کرد افراد را که داشتند کم کم دورم میکردند برای حرفهای صدمن یه غازشان متفرق کند. فضولی همسایه ها و آشنایانی که انجا بودند گل کرده بود و خاله داشت با پز و افتخار بیش از حدی تعریف میکرد: -دختر الهام مدال نقره ی المپیاد شیمی رو تو روسیه و مجارستان آورده!!







































