دانلود رمان ایرسای وجودم از معصومه نوروزی کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1058
خلاصه رمان : داستان درباره دختری به نام سئویل است که نامزدش او را در روز عروسیاش ترک کرده و بعد از آن شب، نیش کلام اطرافیان، او را به یک آدم منزوی و گوشهگیر تبدیل کرده است. او دو سال است که از خانه بیرون نرفته و روزبهروز پژمردهتر میشود.
توجه: (ایرسا در این رمان به معنی رنگینکمانه و ایرسای وجودم نیز رنگدهنده و امید دهنده تعبیر کردم.)
قسمتی از داستان رمان ایرسای وجودم
ادامه حرف خود را خورد و خجالت زده سربه زیر شد. حسین سمت فیروزه هجوم آورد و با فریاد پرسید: – چیه در گوشی حرف میزنید؟ بزنم دندونات بریزه تو حلقت گیس بریده! فیروزه ترسیده پشت گلخانم قایم شد و دوباره با لحن آرامتری گفت: – گلخانم جان تو رو قرآن از اینجا برید من فردا خودم میام خونتون…میترسم زبونم لال واسه بابام اتفاقی بیفته. حسین خواست فیروزه رو بگیرد که حاج یونس با صدایی که میلرزید گفت: – بس کن حسین چته تو پسر؟ حسین با رگ متورم شده اش با داد گفت: – همش تقصیر شماست دیگه پدر من، چرا وقتی این خانم وا میایسته جلو من و میگه زن مالک نمیشه نزدی تو دهنش آخه؟ حاج یونس سرفه بدی کرد و رو به اسماعیل گفت: – چیشده اسماعیل چرا نگاه خواهرت اینجور درندهست؟
اسماعیل نگاهی به گلخانم انداخت و آهسته لب زد: – هیچی حاجی…ما داریم رفع زحمت میکنیم. سپس رو به گلخانم چشم و ابرو آمد که بریم. گلخانم با دیدن نگاه های التماس گونه ی فیروزه، از موضعش پایین آمد و بعد خداحافظی از حاج یونس که دلیل آمدن آنها را هم نفهمید، از خانه به همراه برادرش بیرون زد. دل تو دلم نبود و از نگرانی داشتم پس می افتادم. با صدای در از جایم بلند شدم که یهو امیر وارد خانه شد. با دیدنش زود پرسیدم: – گل خانم و آقا اسماعیل کو؟ امیر نگاهی به پشت سرش انداخت و رو به من پرسید: – مگه خونه نیستن؟ نفسم را با صدا بیرون فرستادم و گفتم: – چیکار کردین شما؟ یه مرد اومده بود دعوا و گل خانم و آقا اسماعیل… .
امیر انگار موضوع را فهمید که سریع از خانه خارج شد. من هم با ترس پشت سر او بیرون رفتم که دیدم گل خانم همانطور که غر میزد به همراه آقا اسماعیل وارد حیاط شد. گلخانم با دیدن امیر به سمت او دوید و همانطور که از ترس میلرزید پرسید. – امیر قضیه ی این دختر حاج یونس چیه؟ تو اون رو میشناسی؟ امیر سردرگم آقا اسماعیل و سپس گل خانم را نگاه کرد و گفت: – چی شده، باز اون برادرش پیدا شده بود؟ گلخانم با چشم هایی که از حدقه بیرون زده بود، امیر را نگاه کرد و لب باز کرد. -چشمم روشن! دیگه چی ها؟ نکنه من امشب الکی الم شنگه راه انداختم. – اگه اومده چیزی از خواهرش و من گفته اشتباهه…اون دختر رو من تو درمونگاه دیدم و ازم کمک خواست.