دانلود رمان اولین مرگ از مبینا حاج سعید کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، جنایی، پلیسی
تعداد صفحات : 747
خلاصه رمان :سرگرد سازمان نیروی انتظامی، در یک حادثه غیرعمد کشته میشود؛ اما این همان چیزی است که دیگران فکر میکنند. حقیقت ماجرا بسیار پیچیدهتر است! سرگردی که دیروز مرده اعلام شد، امروز به رئیس یک باند خلافکار تبدیل شده و نقشهای بزرگ در سر دارد، اما…
سخنی از نویسنده:
این رمان روایتگر زندگیهایی است پر از پیچیدگی و گرههایی که به سادگی باز نمیشوند. صبور باشید؛ تمام گرهها در طول داستان، یک به یک گشوده خواهند شد.
قسمتی از داستان رمان اولین مرگ
تا رسیدن به گاراژ، کسی چیزی نگفت. وقتی رسیدیم و ماشین کنار جاده که کم از خیابون نداشت ایستاد، راننده پیاده شد و در ماشین رو برامون باز کرد. اول سیاوش پیاده شد، بعد من و رایان. سوییشرتم رو صاف کردم و پشت سر پسرها، به سمت گاراژ رفتم. هوا کمی ابری بود و فضا رو تاریک تر کرده بود. به جاده نگاه کردم. دقیق مثل بیابون بود و جز گاراژ که با رنگ مشکی و قرمز تزئین شده بود، هیچ خونه یا اثری از موجود زنده به چشم نمیخورد. چشم از جادهی طویل گرفتم و نزدیک در گاراژ ایستادم. طبق رمزی که سیاوش بهم گفته بود، با پام دو بار و با دستم سه بار به در ضربه زدم. دو قدم عقب رفتم و کنار پسرها ایستادم. بعد از چند ثانیه، دو بار از اون طرف به در ضربه زده شد که دوباره سه بار در زدم. کمی معطل شدیم.
کلافه پوفی کشیدم و خواستم اعتراض کنم که صدای چفت در رو شنیدم و بعد، در کشویی گاراژ به سمت چپ رفت و باز شد. نفسی گرفتم و توی دلم یک «چه عجب»! زمزمه کردم. چهره ی یکی از اعضای گروه جلومون نمایان شد. لاغر بود و لباس مشکی و خاکیش توی تنش زار میزد. به قیافهش هم میخورد چیزی مصرف کنه. با تاسف سر تکون دادم که به خودش اومد و هنگ کرده بهمون نگاه کرد. دستی به لباسش کشید و به خودش نگاه انداخت. وقتی دید با این یک بار، دو بار دست کشیدن به لباسش مرتب نمیشه، با تته پته گفت: – ب… بفرمایید؟ ش… شما؟ با پوزخند بهش زل زدم و ترجیح دادم چیزی نگم. رایان که حوصله اش از دیدن دستپاچه شدن اون یارو سر رفته بود، هلش داد و وارد شد. در حالی که داخل محوطه سرک میکشید،
گفت: – واسه جوجه ترسوهایی مثل تو وقت نداریم. بکش کنار! من و سیاوش هم وارد شدیم. عینکم رو از روی صورتم برداشتم، به اطراف نگاه کردم. چندین قفسه پشت سر هم چیده شده بودن و وسایل های نجاری و کارتنهای بزرگی داخل قفسه ها به چشن میخوردن. به سمت در ته سالن رفتم و از شیشه بالای در، داخلش رو دید زدم. افراد گروه در حال بسته بندی موادها بودن و هنوز متوجه ما نشده بودن. از دیدنشون حرصم گرفت و دسته ی عینکم رو توی مشتم فشردم. به سمت رایان و سیاوش برگشتم. سیاوش هم به این سمت میاومد که اون یارو با دست های لاغرش بازوی سیاوش رو گرفت و گفت: – هوی، کجا؟! مگه اومدی طویله؟ همین راهی که اومدین رو میکشین و میرین؛ وگرنه بد میبینین!
رایان دست از دید زدن اطراف برداشت و به سمتش رفت. قد رایان بلند بود؛ حتی بلندتر از سیاوش. در کل میشه گفت هرکولی واسه خودش بود! رایان یقهش رو گرفت و کمی به سمت بالا کشید. سرش رو کج کرد و گفت: – مثل اینکه تو هنوز نفهمیدی با کی سر و کار داری! ما حتی میدونیم پشت اون در چه خبره؛ پس برو عقب و مثل بچه آدم بشین، بزار ما کارمون رو بکنیم! سیاوش هم از کنارشون رد شد و با لگد در رو باز کرد. نگاه همه ی افراد اونجا به سمتمون برگشت. با ترس بهمون نگاه کردن و دست از کار کشیدن. گروه اول کارشون بسته بندی محموله هایی بود که میدادن دست افراد تازه کار تا توی پارک و مکان های عمومی پخش کنن. کار همچین مهمی نبود؛ در اصل واسه راه انداختن دست افراد تازه کار بود ولی گروهشون مهم بود.