
دانلود رمان انیس دل از صدیقه بهران فر کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه
تعداد صفحات : 1355

خلاصه رمان : مرتضی، پسر جوان و باایمانی است که پس از ازدواج مادرش با حاج احمد، ناخواسته درگیر سرنوشتی تازه میشود. بنا به اصرار و حساسیت شدید حاج احمد، او و دختر حاج احمد، مهناز، بهصورت صیغه شرعی با هم محرم میشوند؛ صیغهای که قرار بود فقط برای رعایت حدود و آرامش خانه باشد، نه چیزی بیشتر. مرتضی به احترام مادرش و برای حفظ حرمت اعتماد حاج احمد، از خانه بیرون میرود تا هیچ شائبهای پیش نیاید. اما مهناز، دختری سرکش و حساس، از پدری سختگیر و رابطهای پرتنش خسته است. او برخلاف انتظار، دل در گرو مرتضی میگذارد و با اصرار و لجاجت، پدرش را راضی میکند تا اجازهی همخانه شدنشان را بدهد. در حالی که مرتضی میان ایمان، تعهد و احساسش گرفتار است، بازگشت مادرِ مهناز از آلمان همهچیز را پیچیدهتر میکند. او آمده تا دخترش را با خود ببرد، بیخبر از اینکه مرتضی دیگر نه فقط محرم مهناز، که عاشق تمام وجود او شده است…
قسمتی از داستان رمان انیس دل
به او اشاره میزد تا کارش را راحت تر کند اما حیف که هیچ چیز مثل قبل نبود. خیلی وقت بود که همه چیز عوض شده بود و او سرش را زیر خروارها برف پنهان کرده بود تا متوجه نشود. – اگه تو اینجا بمونی که من اصلا نمیتونم برم خونه خانم خوشگله. – مگه تو هم میخوای بیای خونه ی ما؟ مهناز که سر تکان داد و لبخند زد، مهسا گردن مرتضی را رها کرد و جست و خیز کنان خودش را به او رساند. تلخندی زد و آه عمیقی کشید. مهسا هم مهناز را بیشتر از او دوست داشت! با رفتن خانواده اش برای اولین بار حس تنهایی میکرد. نه اینکه قبلا این حس را تجربه نکرده باشد، نه. از وقتی به یاد داشت تنها بود و تنهایی را با گوشت و خونش حس کرده بود ولی حس آن لحظه اش فرق میکرد. انگار تازه فهمیده بود همین حضور نصفه و نیمه ی الهام در زندگیاش چقدر برایش ارزش دارد. رفت و آمدهای تند و بی وقفه ی انیس به آشپزخانه حواسش را پرت میکرد.
دخترک در عرض چند دقیقه تمام بریز و بپاش های پذیرایی را جمع کرد و همه چیز مثل اولش شده بود. نگاه مرتضی لحظه ای از قدم های او کنده نمیشد. انگار دخترک با خودش جاذبه داشت. جالب اینجا بود که انیس حتی یکبار هم نگاه های او را پاسخ نداد. گویی نگاهش را افسار زده بود تا از حوالی موقعیت مکانی او عبور نکند. کم کم داشت از این نادیده گرفته شدن عصبی میشد. خاله حاجی هم نبود که لااقل کمی با نیش و کنایه هایش سرگرم شود. صدای بلند اذان و اقامه گفتنش از اتاق خودش میآمد. ترجیح میداد نزدیکش نشود وگرنه باز مجبور میشد ادای آدم های مومن را در بیاورد و هشت بار دولا راست شود. سر تکان داد و از جا بلند شد تا به اتاقش پناه ببرد. نماز خواندن در این وضع خیلی زور داشت. وقت وقتش نمازهایش را به روز مبادا موکول میکرد، حالا که دیگر از نظر خودش عذرش موجه بود!
روی تشک همیشه پهنش دراز کشید. دیگر حرکت های ساده مثل قبل آزارش نمیداد. کتاب رمانی که انیس برایش آورده بود را از کنار تشکش برداشت. زیاد جذبش نشده بود. کتاب خواندن هم از آن کارهایی بود که اهلش را میطلبید و او اهل این کار نبود. چند بار کتاب را باز کرد و یکی دو خط از آن را خواند. حوصله اش نمیکشید. دیدن یک فیلم بیشتر میچسبید ولی از طرفی با خودش فکر میکرد انیس حتما چیزی در این کتاب دیده که خواندنش را به او توصیه کرده است! برای بار چندم لای کتاب را باز کرد. همان لحظه در باز شد و جثه ی کوچیک انیس پیچیده در چادر وارد اتاق شد. صورت خیس و زمزمه ی زیر لبیاش نشان از آمادگی او برای نماز خواندن داشت. تصور او وقتی برای وضو گرفتن روی آن چهار پایه ی کوچک ایستاده بود به خنده اش انداخت. خنده ای نه از روی تمسخر بلکه از سر احترام.
یا او را ندید یا باز هم نادیده اش گرفت و با پهن کردن سجاده اش به نماز ایستاد. آرام نماز میخواند. آرام و متمرکز. جوری که فکر میکرد اگر دنیا کن فیکون شود، او خدایش را محکم خواهد چسبید. حس و حالی در نماز خواندنش بود که هیچ وقت تجربه اش نکرده بود. برای اولین بار داشت ترغیب میشد که وضو بگیرد و حتی به این زن ریز نقش اقتدا کند. کلمه به کلمه ی نمازش را با او زیر لب تکرار میکرد. خودش را در هر حرکت تجسم میکرد. با او به رکوع میرفت و سر به مهر میسایید. چقدر نمازش بیریا و بی تکلف بود.سلام نمازش را که داد، مرتضی نیم خیز شد تا حالش را با آغوش جان خریدار شود. انیس مهلتش نداد. دوباره سر به مهر گذاشت و بغضش با صدای آرامی ترکید. هق میزد و شانه هایش میلرزید. مرتضی سر جایش میخکوب شده بود. در همین مدت کوتاه آنقدر انیس را شناخته بود که بداند زن ضعیفی نیست.






































