
دانلود رمان استاکر من از جگر کول کامل رایگان
ژانر رمان : خارجی
تعداد صفحات : 270

خلاصه رمان : عشق واقعی تا آخر عمر میماند. هوس تا ابد. مکنزی شیپلی همیشه مال من بوده. فقط خودش نمیداند. حتی مرا نمیشناسد. برای او، من شبحی هستم که در خوابهایش پرسه میزند. سایهاش. لرزشی در تاریکی. هر کاری که میکنم، برای اوست. کار من محافظت از اوست. باید از او مراقبت کنم و گرگها را از درِ خانهاش دور نگه دارم. زندگیام را برایش میدهم. او اعتیاد من است. افکار وسواسی من. میگویند عشق واقعی یک عمر دوام دارد. اما وقتی پای مکنزی در میان باشد، یک عمر کافی نیست. من او را برای یک عمر نمیخواهم. من او را تا ابد میخواهم. و هیچ چیزی جلودارم نیست.
قسمتی از داستان رمان استاکر من
“کنزی” کلید رو انداختم توی قفل در خونه. ولی انگار جون ندارم که بچرخونمش. یه آه کشیدم و پیشونیم رو گذاشتم رو در، از رو بدبختی. نمیدونم واقعاً چی انتظار داشتم از امشب. منظورم اینه که قطعاً نه این اتفاقی که افتاد. ولی نباید هم خیلی توقعم بالا میبود. آخه دارم دربارهی ‘من’ و ‘قرار گذاشتن’ حرف میزنم، که با مردا کلا رابطهی خوبی ندارم. چشمام رو بستم، هنوز سرم چسبیده به در. شام هم که نخوردم توی قرار شامم. آخه قرارم تقریباً قبل از اینکه شروع بشه، تموم شد. دیگه گرسنگی امونم رو برید. یه ناله کردم و کلید رو چرخوندم. همون موقع صدای باز شدن در آپارتمان پشتی رو شنیدم. “زود برگشتی؟” برگشتم و یه لبخند از سرِ شکست به الیسا، دوست و همسایم، زدم. “آره دیگه.” اخم کرد. “چه گوه کاری اتفاق افتاد؟” “یه شکست دیگه.” با دلسوزی نگام کرد. “لعنتی، تو واقعاً تو انتخاب کردنشون استعدادی داری، نه؟”
الیسا نصف ماجرا رو هم نمیدونه. از جزئیات همه اون رابطههای شکست خورده خبر نداره؛ از همهی اون قرار ملاقاتهایی که وسطش خراب میشن. و صد در صد نمیدونه که من بیست و چهار سالمه و هنوز حتی با یه پسرو هم نبودم. “خب، با برد چطور بود؟ لابد پاش گیر کرد به همون خودشیفتگی تو خالیش؟” خندیدم. “خیلی بامزه بود. ولی اون آدم خوبی بود.” الیسا پوفی کرد و بعد با خجالت شونهای بالا انداخت. “اوه، ببخشید. میدونم تو با اینجور آدما بزرگ شدی.” چشمام رو چرخوندم، ولی الیسا بیراه نمیگفت. من واقعاً توی دنیایی بزرگ شدم که خیلیها ندیدنش. وقتی بابات سناتور باشه و خونوادت از اون پولدارایی باشن که خونوادهی من هستن، یه جور دیگه بزرگ میشی. از بزرگ شدنم خجالت نمیکشم، ولی دوست هم ندارم پز بدم. و الان دیگه اون آدم سابق نیستم. خدمتکارا، پیشخدمتا، آشپزا؛
یه دبیرستان پولدار فانتزی و بعدش یه مدرسهی شبانه روزی خیلی فانتزیتر و گرونتر. الیسا و من فقط از وقتی با هم دوستیم که من بعد از دانشگاه اومدم اینجا زندگی کنم. اون همهی چیزایی که مربوط به بزرگ شدنم میشه رو نمیدونه، ولی اونقدر میدونه که بتونه بهم تیکه بندازه. “خب، میخوای بگی چه اتفاقی افتاد یا نه؟” “نه.” لباشو آویزون کرد. “اوه، بیخیال! واقعاً؟” یه پوزخند زدم. “باشه،” تسلیم شدم. “چرا که نه؟ بذار تو هم تو بدبختیهام شریک باشی.” “خب؟” “گفت عاشق یه مَرده. “الیسا یه جوری با تعجب و ناباوری نگام کرد. “اوه، جدی؟” “همین رو گفت.” “اونم دقیقاً تو اولین قرارتون اینو گفت؟” شونههامو انداختم بالا. “آدما عجیب و غریبن دیگه.” “آدمای پولدار عجیب و غریبن،” زیر لب گفت. “البته غیر از تو که الان اینجا وایسادی.” لبخند زدم. “خب، نمیدونم دیگه چی انتظار داشتم.” “فکر نکنم کسی همچین چیزی رو بتونه پیشبینی کنه،”
به چارچوب درش تکیه داد و یه آه کشید. “میخوای بیای یه چیزی ببینیم؟ منظورم اینه که تقریباً هالووینه، میتونیم هوکوس پوکوس بذاریم یا یه چیز ترسناک دیگه؟” “شاید فردا؟” لبخند زد. “باشه. هی، خودتو اذیت نکن. به نظرم تو لیاقتت خیلی بیشتر از بِرَده.” زیر لب گفتم: “مرسی” ولی زیاد مطمئن نیستم که بتونم. زیاد مطمئن نیستم که اصلا قراره با کسی قرار بذارم. ولی هرچی بیشتر میگذره، کمتر منطقی به نظر میرسه. منظورم اینه که من به خودم میرسم. دوست دارم بدوئم، خوب لباس بپوشم، و معمولا وقتی میخوام برم بیرون یه کاری با موهام میکنم. باهوش هم هستم. از دانشگاه با شاگرد اولی فارغ التحصیل شدم، و الان هم دارم تو برنامهی فوق لیسانس بیوشیمی نورث وسترن درس میخونم، مثل الیسا. نمیخوام این حرفا جوری به نظر برسه که دارم پز میدم. ولی یه وقتایی واقعاً برام عجیب و گیج کنندست.






































