
دانلود رمان اسارت بی پایان از مریم پیروند کامل رایگان
ژانر رمان : عاشقانه، اجتماعی، هیجانی
تعداد صفحات : 2219

خلاصه رمان : فقط سه روز تا عقدش مانده بود، اما یک تصمیم اشتباه همهچیز را زیر و رو کرد. حلما در جشن تولد دوستش شرکت کرد، کمی نوشید، و ناگهان پلیس وارد شد… شبی که قرار بود خاطرهانگیز باشد، به کابوس زندگیاش تبدیل شد. با آبروی ریختهی خانواده و چشمان پر از سرزنش مردم، تنها امیدش امیریل بود— کسی که بهجای بریدن، ماند… و ماندنش آغاز داستانی شد میان تردید، عشق و تاوان یک اشتباه.
قسمتی از داستان رمان اسارت بی پایان
کمی سکوت کردم و بعد گفتم: – تو خونه که گفتی میخوای یه شروع تازه داشته باشیم و دوباره کنار هم زندگی کنیم، نظر منو نپرسیدی… جا خورد. دستمالش رو روی لبش گذاشت، به من خیره شد و گفت: – منظورت چیه؟ – اینکه توی این دو هفته ازت چیزهای زیادی دیدم. رفتارهای تند، حرفهایی که نباید زده میشد… نباید منم نظر بدم که اگه قراره ادامه بدیم، از این به بعد چطور باید با هم رفتار کنیم؟ – خب، به نظرت چطور؟ با اخمی عمیق پرسید. نگاهش سرد و خشن بود. حس کردم کلمات از زبونم فرار میکنن، اما باز ادامه دادم: – باید بابت همهی اون رفتارها و تحقیرها ازم عذرخواهی کنی… یه عذرخواهی واقعی. خودت خوب میدونی چی گفتی و چیکار کردی. – تو غرور منو شکستی، ولی من گذشتم. حالا بخاطر چند تا حرف باید عذرخواهی کنم؟ – اون حرفها نبودن، زخم بودن.
زخمی که مستقیم خورد به غرورم. اگه اینطوره، من یه بار غرورتو شکستم، اما تو صد بار منو شکستی! – اومدیم بیرون که دوباره در مورد اون موضوعها بحث کنیم؟ – یعنی انقدر برات سخته یه “ببخشید” بگی؟ – اشتباه از تو بوده، من چرا باید معذرت بخوام؟ با تاسف سرم رو تکون دادم و نیشخند تلخی زدم. درونم آتیش گرفته بود. فکر میکردم شاید بخواد تغییر کنه، اما هنوز همون آدم مغرور و بیانعطافه… فقط میگه «زندگی کنیم» بدون اینکه بخواد احساسی بینمون شکل بگیره. – تو الان مشکلت چیه حلما؟ – مشکلم اینه که میگی همسرمی، میخوای با هم زندگی کنیم، اما حتی حاضر نیستی بابت رفتارات یه بار ازم عذر بخوای. – من اگه بدونم جایی مقصرم، حتماً عذرخواهی میکنم. – اون همه بیاحترامی کردی، یعنی یه بار “ببخشید” گفتنش سخته؟ – نه، چون فکر نمیکنم لازم باشه.
جوابش مثل پتک خورد توی سرم. دلم آشوب شد، اما ظاهرم رو نگه داشتم. احساس میکردم هر لقمهای که میخورم، مثل زهره. داغی توی دلم پیچید و معدهام سوخت. از درد، دستم رو روی شکمم گذاشتم و با صدای گرفتهای گفتم: – میرم دستشویی. بلند شد و گفت: – منم میام. اما اون موقع، چیزی درونم فرو ریخت… هم درد جسم، هم درد دل. از سوالش اخم کردم؛ انگار برایش خیلی مهمم. – معدم درد گرفته. – این رستوران معروفه… پس به خاطر غذا نیست. حتماً اعصابت است. با عصبانیت گفتم: «نه، از یه طفیلهٔ تویی حتی پیدا کردم.» و جلوتر از او حرکت کردم. طوری دنبالم میآمد که انگار نگهبان است و میترسد مجرم از دستش فرار کند. وارد دستشویی شدم و کمی آب به صورتم زدم. معدهام هنوز درد میکرد. ناچار برگشتم و گفتم: – قرص معده همراهت نیست؟ او دو قدم جلو آمد و پرسید: – هنوز درد میکنه؟
– آره… انگار اسید خوردم. – بیا بریم، میبرمت دکتر… – برای یه درد معده که نیاز به دکتر نداره… قرص بخورم خوب میشم. نمیخواستم با نگاه نگرانش مواجه شم؛ چون ثابت کرده چقدر نسبت به من بیتفاوتِ سرد است. – پس میبرمت خونه؛ ظاهراً هوای بیرون بهت نمیسازه. همون خونه که راحتی بیشتری داری. – واقعاً؟ دوباره برم زندان؟ خانمی از کنارمان رد شد و با تعجب نگاهمان کرد. امیریل آرام گفت: – زندان چیه؟ میگم بریم خونه؛ ناهارتو هم که نخوردی، بریم قرص بخوری. – (آه) بخدا دیوونم کردی. رفتیم خونه. میخواستم مستقیم برم اتاقم که او جلوتر رفت و گفت: – بیا اول قرص بخور. قرص را با یک لیوان آب به من داد. شاید اخلاقش سرد باشد، اما گوشههایی از مهربانی هم دارد؛ مثل همین حالا یا وقتی توی ماشین بارها پرسید: «دردش بهتر شد؟ هنوز دلپیچه داری؟»







































