دانلود رمان آخرین انار دنیا اثر بختیار علی به صورت فایل صوتی (mp3) قابل اجرا در اندروید و آیفون با ویرایش جدید و لینک مستقیم رایگان
روایت مردی است که ۲۱ سال در زندان انفرادی محبوس بوده و تنها همنشیناش بیابان پشت پنجره سلولش است. او پس از این سالهای اسارت از سوی فرمانده سابقش آزاد و متوجه میشود که حزب مطبوعش پیروز شده اما کشورش درگیر جنگ داخلی است. حال همرزمان سابقش که به قدرت رسیدهاند فاسد شدهاند و او با همه چیز بیگانه است. فرمانده اش او را به قصری میبرد که در آنجا راحت زندگی کند اما او میخواهد فرزندش سریاس را پیدا کند. مظفر صبحگاهی، شخصیت اصلی رمان، ما را با خود به کشف جهانی تازه میبرد. رمان پر است از قصه وحکایتهای جالب که از دل هم داستانهای تازهای بیرون میکشند. فرم اصلی رمان رئالیسم است اما گاه به گاه به رئالیسم جادویی پیوند میخورد و ما را یاد «صد سال تنهایی» مارکز میاندازد …
خلاصه رمان آخرین انار دنیا
خواهران سپید، یک هفته دیرتر خبر مرگ محمد دل شیشه را میشنوند. آنها دوست و آشنای کمی داشتند، گمان میکردند محمد دل شیشه گم شده، خواهرها فکر میکردند آنهایی که طوفان میآورد باز طوفان با خودش میبرد. ظهر یک روز بارانی، سلیمان بزرگ پدر محمد دل شیشه همراه محافظانش به خانهی خواهران سپید رفت. سلیمان بزرگ سربندی آبی بسته بود، او مردی بود با دندان های نقره ای و موهای سفید روی شقیقه اش، لباس کردیه زرد رنگیم پوشیده بود. سلیمان بزرگ وارد خانهی خواهران سپید شد، روی همان صندلی روز خواستگاری نشست. لولای سپید از نگاه پدر فهمید محمد دل
شیشه مرده است سلیمان بزرگ آشفته بود اما انتظار شیون و زاری هم نداشت، آمده بود به لولای سپید بگوید حاضر است به او مواجب ماهیانه بدهد به شرط آن که هفته ای یک روز به گور محمد دل شیشه سر بزند. آخرین آرزوی سلیمان بزرگ، آسودگیه پسرش در گور بود سلیمان رو به لولالی سپید گفت: محمد دل شیشه مرد، نه گمان نکن من اسمش را محمد دل شیشه گذاشتم من از همه کمتر میشناختمش، روزگار غریبیه، پدرها برای پسرها غریبه اند، مرگش از خودِ مرگ هم عجیب تر بود. همه میگن لولالی سپید مقصره اما من میدونم گناه تو نیست. دل محمد در مقابل هیچی مقاوم نبود، دلی روشن تر
از آیینه، صاف تر و سفیدتر از شیشه! محمد مثل من نبود و من نتونستم آخرین آرزوشو برآورده کنم. محمد میخواست رازی رو براش آشکار کنم که سرنخ هاش دست من نبود. حالا محمد مرده، معلومه هیچوقت تورو درک نمیکنند و از گناهت نمیگذرند. محمد مثل درویشی بود که همهی طوفان ها رو پشت سر گذاشته باشه، لولای سپید، اعتقاد به دنیای بعد از مرگ بهم آرامش میده، وقتی تو قیام جنگ بودم بعد از کشتار آدمها از تصور دنیایی دیگه و دیدن قربانیها احساس آرامش میکردم، لولای سپید تو هم در دنیای دیگه محمد رو میبینی! محمد منتظرته، من عادت نکردم به کسی التماس کنم اما ازت میخوام …
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " آیرل رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.